تبليغاتX
عاشق تنها
عاشق تنها



در غبار غربتی بی هم زبان ، در حصار وحشتی نا مهربان ،

در هجوم درد بی گاه و نهان ، هم زبانی تازه از راه آمده ...

آمده تا قصه پردازی کند ، خاطرم را باز نوسازی کند .

دیرگاهی بود فکرم مرده بود ، در سکوت خویش خوابم برده بود

آمدی شب را پراندی از سرم ، فرصت پرواز دادی بر پرم .

ای گرامی مقصد پرواز من ، محرم خلوت سرای راز من ،

عقده ی دل را کنون وا میکنم ، گوش کن آرام نجوا میکنم ...

گریه های بی صدا را گوش کن ، گوش کن این شکوه ها را گوش کن !

ای صفای آب در یک ظهر داغ ، عشق بر لوح دلت یک مهر داغ ،

در نگاهت غم خیال انگیزتر ، چشم تو از چشم من لبریزتر ...

دوست دارم بعد از این نیت کنم ، با تو احساس صمیمیت کنم .

قصه هایم را تحمل کرده ای ،زود در باغ دلم گل کرده ای ،

در هجوم شکوه کوتاه آمدی ، صبر کردی با دلم راه آمدی !

با تو دل را اهل سازش میکنم ، غصه را گرم نوازش میکنم ،

سینه را از کینه خالی میکنم ، خویش را حالی به حالی میکنم !

آشنای صبح و شامم روی توست ، بهترین بو در مشامم بوی توست ،

با تو شورانگیز حتی شوکران ، خاطرت معنایی از با بهتران .

خاطرت روح مرا تسخیر کرد ، یاد تو چشم و دلم را سیر کرد ،

حس نمودی درد شیرین مرا ، باز کردی بغض دیرین مرا ،

خشک بودم تا تو لبخندم زدی ، با درخت سبز پیوندم زدی ،

تو حریف حرفهایم نیستی ، چون نمیدانی برایم چیستی ...!!!

گرچه غم همواره در جان من است ، روز و شب ناخوانده مهمان من است ،

هر شبی نقش آفرینی میکند ، در دل من شب نشینی میکند .

باز هم دل را ز غم پر میکند ، از غم اظهار تشکر میکند ،

چون نیازت با غم آید در دلم ، تا تو را دارم چه غم دارم ز غم ... !!

خوب شد تا درد دل کردیم ما ، تازه فهمیدیم که هم دردیم ما !

با من اکنون خویش را فریاد کن ، هر کجا هستی مرا هم یاد کن ...

جمعه بیست و هفتم آذر 1388  توسط زهره  |

 

سخته

سختـــــــــــــــــــــه سختــــــــــــــــــــه
گذشتن از تـــو سخته ،مثل گذشتن از کوه
براي مـــن که دارم يه کوله بار اَنــــــدوه
منو بري غـــــــريبم تنم پُر از غبـــــــاره
تا مـــــرز بي نهايت شبــــــــم ادامه داره
تــــــــنم اُجاق سرده تــــو آخرين شراره
بُــرو بذار بميـــــرم ،گرمم نکن دوبــــاره
گذشتن از تو برام سختــــه ولي گذشتــــم
هميشه تنهــــا موندن همينه سرنوشتــــــم
براي من که خسته ام تو مثل خواب نازي
ميشد برام بادستـــات يه آلونـــــک بسازي

ميشد بامــــن بموني ،بموني تا هميشــــــه
اما يـــــه سايه هائي از ما جدا نميشــــــه
اين سايــــه سرنوشته که راهمونو بستـــه
وداع تلخ مارو به انتظـــــــار نشستـــــــه
برام گذشتن از تـــو پرواز برگه تا خـــاک
مرثيهء عشق اين آواز تلـــــــخ غمنــــاک
گذشتن از تو برام سختــــه ولي گذشتــــم
هميشه تنهــــا موندن همينه سرنوشتــــــم
بذار يه مردِ عـــــاشق هر چي داره ببازه
برِه توُ شهر قصه يـــه آلونــــــــک بسازه
يــــــه آلونــــــــــــــــــک بســـــــــــــازه...

یکشنبه بیست و دوم آذر 1388  توسط زهره  |

 

بدون تو

نه از خاکم نه از بادم نه در بندم نه آزادم نه آن ليلا ترين مجنون نه شيرينم
نه
فرهادم... فقط مثل تو غمگينم... فقط مثل تو دلتنگم... اگر آبي تر از آبم اگر همزاد

مهتابم... بدون تو چه بيرنگم ...بدون تو چه بي تابم

دوشنبه دوم آذر 1388  توسط زهره  |

 

عشق من

1-عشق را به کساني بدهيد که لايق ان هستند نه تشنه ان زيرا تشنه روزي سيراب خواهد شد

2-مرا از کودکي احساس دادند/مرا عادت به بوي ياس دادند/کليد دردهايم را از اول به دست حضرت عباس دادند


3-در قلبت رو واسه کسي باز نکن / اوني که دوست داره کليد داره


4-محبت مثل سکه ميمونه که اگه بيفته تو قلک قلب نميشه درش بياري /اگرم بخواي درش بياري بايد اونو بشکوني


5-شمع ميسوزد و پروانه به دورش / من که پروانه ندارم چه کنم

سه شنبه بیست و ششم آبان 1388  توسط زهره  |

 

جدایی

آخرین شب گرم رفتن دیدمش
لحظه های واپسین دیدار بود
او به رفتن بود و من در اضطراب
دیده‌ام گریان، دلم بیمار بود
گفتمش: از گریه لبریزم مرو!
گفت: جانا! ناگزیرم، ناگزیر
گفتم: او را لحظه‌ای دیگر بمان
گفت: می‌خواهم، ولی دیر است دیر!
در نگاهش خیره ماندم، بی امید
سر نهادم غمزده بر دوش او
بوسه‌های گریه آلودم نشست
بر رخ و برلاله‌های گوش او
ناگهان آهی کشید و گفت: وای!
زندگی زیباست گاهی، گاه زشت
گریه را بس کن، مرا آتش نزن
ناگزیرم از قبول سر نوشت
شعله زد در من، چو دیدم موج اشک
برق زد در مستی چشمان او
اشک بی طاقت در آن هنگامه ریخت
قطره قطره از سر مژگان او
از سخن ماندیم و با رمز نگاه
گفت: می دانم جدایی زود یود
با نگاه آخرینش بین ما
های های گریه بدرود بود ...

مهدی سهیلی


چهارشنبه بیستم آبان 1388  توسط زهره  |

 

دوستت دارم


1000مرتبه، 900 جمله عاشقانه را در 800 جاي مختلف به 700 زبان، پيش 600 نفر تکرار کردم. 500 نفر، 400 بار آنرا به 300 زبان در 200 برگ ترجمه کردند. آنرا 100 بار براي تو در 90 روز، روزي 80 دقيقه خواندم. 70 جمله را نو 60 بار در 50 روز، روزي 40 بار براي خودت تکرار کردي. 30 بار آنرا آموختي و پس از 20 ساعت، 10 بار از تو 9 سوال کردم. 8 مرتبه به 7 سوال آن 6 بار در فاصله 5 دقيقه جواب دادي. 4 مرتبه تو را در 3 جاي مختلف دعوت کردم. 2 ساعت از تو خواهش کردم تا 1 مرتبه گفتي: دوستت دارم



سه شنبه پنجم آبان 1388  توسط زهره  |

 

تقدیم به.....

حکایت جالبی است که فراموش شدگان ،فراموش کنندگان را هر گز فراموش نمی کنند

داشتم یک دل و آن هم به تو کردم تقدیم
بیش از این از من مسکین چه تمنا داری
  
غریبونه شکستم من اینجا تک و تنها
دل خسته ترینم در این گوشه دنیا
ای بی خبر از عشق نداری خبر از من
روزی تو می آیی نمانده اثر از من
 
توی آسمون دنیا هر کسی ستاره داره
چرا وقت نوبت ماست آسمون جایی نداره؟؟
 
بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد

یکشنبه نوزدهم مهر 1388  توسط زهره  |

 

عشق

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

روزی روزگاری جزیره ای بوده است که حس های انسان: بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com غم ـ شادی ـ غروربهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

و بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comعشق بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com در آن زندگی می کردند. یک روز به اهالی جزیره خبر می رسهبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 که قرار است جزیره بره زیر آب و همه اهالی شروع به ساختن قایق کردندبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

به جز عشق چون عشق عاشقه جزیره بود و نمی‌خواست جزیره را تنها بگذارد.بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

جزیره داشت دیگه زیر آب می رفت و عشق دیگه چاره ای نداشت و قایقیبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

هم نداشت که بره.عشق پیش غرور رفت و به اون گفت:غرور تو منو با بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

خودت ببر و غرور گفت نه تو بدنت خیس و کثیفه و قایقه خوشگله منو کثیفبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

می کنی عشق پیش غم رفت و به اون گفت:غم تو منو با خودت ببر غمبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

گفت:من افسردم و میخوام تنها باشم و تو رو با خودم نمیبرم عشق اینبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بار پیشه شادیرفت و به اون گفت:شادی تو منو با خودت ببر.جوابی نشنیدبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

آخه شادی اینقدر غرق در شادی بود که حتی صدای عشقو نشنید......بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

عشق دیگه نا امید شد.عشق داشت می مرد که ناگهان یه پیرمرد اومدبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

و گفت بیا  عشق من تورو با خودم می برم و عشق بدون اینکه بپرسه کهبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

تو کی هستی سوار شد .زمانیکه از قایق تو جزیره ی جدید پیاده شد دیدبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

که پیرمرد رفت و او فراموش کرد که از پیرمرد تشکر کنه و اسمشو بپرسه.بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

عشق عالمی رو دید که در حال حل مسئله ای روی شن های ساحل بودبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

و از اون پرسید عالم تو به من بگو که اون پیرمرد کی بود؟او گفت زمانبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

عشق با تعجب گفت زمان؟؟؟؟....چرا زمان به من کمک کرد؟؟عالم گفت:بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

چون فقط زمان عظمت و بزرگی عشقو درک می کنهبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

پس هیچ گاه عشقمونو به   

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comغم ـ شادی ـ غرور  بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

نسپاریم و به  بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com زمان  بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com بسپاریم.....بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

چهارشنبه یکم مهر 1388  توسط زهره  |

 

عاشقانه


قطعه زیبا | عاشقانه


تمام امشب را

مثل هر شب

به تو فکر خواهم کرد

میان سکوت کوچه ها

و برفی که بر زمین نشسته

به تصویر تو

خیره خواهم شد

و آرام آرام

چکه خواهم کرد

روی همه خاطرات ...!!

 

دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388  توسط زهره  |

 

لیلی و مجنون

خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد، از عشق خود در آن دمید و لیلی پیش از آن که با خبر شود عاشق شد.

اکنون سالیانی است که لیلی عشق می ورزد، لیلی باید عاشق باشد. زیرا خداوند در آن دمیده است و هرکه خدا در آن بدمد، عاشق می شود.


لیلی نام تمام دختران ایران زمین است، و شاید نام دیگر انسان واقعی !!!!


لیلی زیر درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ ،گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناری هزار دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند، بی تاب بودند، توی انار جا نمی شدند. انار کوچک بود، دانه ها بی تابی کردند، انار ناگهان ترک برداشت.

خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را خورد ، اینجا بود که مجنون به لیلی اش رسید.


در همین هنگام خدا گفت: راز رسیدن فقط همین است، فقط کافیست انار دلت ترک بخورد.


خدا انگاه ادامه داد: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من، ماجرایی که باید بسازیش.


شیطان که طاقت دیدنه عاشق و معشوقی را نداشت گفت: لیلی شدن ، تنها یک اتفاق است، بنشین تا اتفاق بیفتد.


آنان که سخن شیطان را باور کردند، نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.


اما مجنون بلند شد، رفت تا لیلی اش را بسازد ...


خدا گفت: لیلی درد است، درد زادنی نو، تولدی به دست خویشتن است


شیطان گفت: آسودگی ست، خیالی ست خوش.


خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.


شیطان گفت: ماندن است و فرو در خویشتن رفتن.


خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.


شیطان گفت: لیلی خواستن است، گرفتن و تملک کردن


خدا گفت: لیلی سخت است، دیر است و دور از دسترس است


شیطان گفت: ساده است و همین جا دم دست است ...


و این چنین دنیا پر شد از لیلی هایی زود، لیلی های ساده ی اینجایی، لیلی هایی نزدیک لحظه ای.


خدا گفت: لیلی زندگی است، زیستنی از نوعی دیگر


چون سخن خدا بدینجا رسید ، لیلی جاودانی شد و شیطان دیگر نبود.


مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.

لیلی می دانست که مجنون نیامدنی است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.


لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد، مجنون نیامد، مجنون نیامدنی است.


خدا پس از هزار سال لیلی را می نگریست، چراغانی دلش را، چشم به راهی اش را...


خدا به مجنون می گفت نرود و مجنون نیز به حرف خدا گوش می داد.


خدا ثانیه ها را می شمرد، صبوری لیلی را.


عشق درخت بود، ریشه می خواست، صبوری لیلی ریشه اش شد.

خدا درخت ریشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.


سایه اش خنکی زمین شد، مردم خنکی اش را فهمیدند، مردم زیر سایه ی درخت لیلی بالیدند.


لیلی هنوز هم چشم به راه است چراکه درخت لیلی باز هم ریشه می کند.


خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.


مجنون نمی آید، مجنون هرگز نمی آید. مجنون نیامدنی است، زیرا که درخت باز هم ریشه می خواهد.


لیلی قصه اش را دوباره خواند، برای هزارمین بار و مثل هربار لیلی قصه باز هم مرد. لیلی گریست و گفت: کاش این گونه نبود.


خدا گفت : هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد ،لیلی! قصه ات را عوض کن.


لیلی اما می ترسید، لیلی به مردن عادت داشت، تاریخ هم به مردن لیلی خو گرفته بود.


خدا گفت: لیلی عشق می ورزد تا نمیرد، دنیا لیلی زنده می خواهد.


لیلی آه نیست، لیلی اشک نیست، لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست، لیلی زندگی است.

لیلی! زندگی کن

اگر لیلی بمیرد، دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟


چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟


چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟ چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟


لیلی! قصه ات را دوباره بنویس.


لیلی به قصه اش برگشت.


این بار نه به قصد مردن، بلکه به قصد زندگی.


و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده ی گمنام و ......

دوشنبه نهم شهریور 1388  توسط زهره  |

 

عشق

می گفت عاشقم، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم...
او رفت و تنها ماند ....
زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد...
از او پرسیدم از عشق چه می دانی؟ برایم از عشق بگو....
گفت: عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد!!!
گفت: عشق آسودگيست، خيال است... خيالی خوش...
گفت: ماندن است ....فرو رفتن در خود است....
گفت: خواستن و گرفتن و برای خود کردن است....
گفت: عشق ساده ست، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود....
گفت: عشق دروغی بیش نیست....

تو روزی با غمی سنگين ز شهرم کوچ خواهی کرد
و من در پرنيان خاطرات عشق پاک تو به نرمی گريه خواهم کرد.
رفيق نيمه راه من! سفر خوش، خير همراهت؛
تو قدر من ندانستی؛
درون آب ماهی قدر آب کی داند؟!؟
شکسته استخوان داند بهای موميايی را...

يک نفر...
يک جايی...
تمام روياهايش لبخند توست
و زمانی که به تو فکر می کنه
احساس می کنه که زندگی واقعا با ارزشه
پس هرگاه احساس تنهايی کردی
اين حقيقت رو به خاطر داشته باش
يک نفر...
يک جايی...
در حال فکر کردن به توست

یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388  توسط زهره  |

 

تنهایی

سه شنبه ششم مرداد 1388  توسط زهره  |

 

من از خدامه

      

به من نگا کن واسه یه لحظه              نگاهت به صدتا آسمون می ارزه  

 نگا کنی رویاها رنگی میشن              ستاره ها به چه  قشنگی می شن

 من از خدامه بکشم نازتو                    تا بشنوم یه لحظه آوازه تو  

 من از خدامه پیش تو بمونم                  جواب حرفاتو خودم بخونم

 من از خدامه بمونم دیوونت                 سر بذارم رو شهر امن شونت

 من از خدامه بمونی کنارم                  منکه به جزتوکسی رو ندارم

من از خدوامه که نباشه دوری             فقط دلم میخواد بگی چه جوری

من ازخدامه که یه روز دعامون           بره تو آسمون پیش خدامون

یه جشن نقرهای به هم بگیریم              به عشق این که هر دومون اسیریم

به عشق این که بعد اون همه درد         خدا یه بار نگاهی هم به ما کرد

شهره

یکشنبه دهم خرداد 1388  توسط زهره  |

 

تو می آیی

 تو می آیی٬

می دانم که می آیی...  

تو را دیشب من از لحن عجیب بغض هایم٬  خوب فهمیدم... 

تو را بی وقفه از باران پاک چشم هایم٬ سیر نوشیدم

تو می آیی... می دانم که می آیی 

و بر ابهام یک بودن٬ نگین آبی احساس می بندی٬  

و از تکرار  پوچ لحظه های سرد تنهایی٬ 

مرا بر نبض پرکار شکفتن می نشانی... 

تو می آیی... خوب می دانم 

که پروانه نشانت را میان قاصدک ها دید 

میان قاصدک هایی که از من تا نهایت!‌ دور می شد 

تو می آیی و من را از نگاه سرد آیینه٬ شبیه دختری از جنس یک پرواز٬ 

میان گرمی دستان پرمهرت دوباره٬ باز می گیری 

تو می آیی و من این را  

شبیه حجم یک بوییدن مطبوع از آواز اقاقی های سرگردان

شبیه یک قنوت سبز نیلوفر میان برکه ای عریان٬ 

دوباره٬ خوب٬ فهمیدم

تو می آیی٬ می دانم٬ خوب می دانم که می آیی  

و من را٬ در حریم امن چشمانت٬ 

به آرامش٬  

به فردایی پر از شوق و تپش های مقدس! می رسانی... 

تو می آیی٬

خوب می دانم که می آیی...  

یکشنبه سوم خرداد 1388  توسط زهره  |

 

بی تو اما عشق کی معنا میشود

عشق گاهي خواهش برگ است در اندوه تاک

عشق گاهي رويش برگ است در تن پوش خاک


عشق گاهي ناودان گريه ي اشک بهار

عشق گاهي طعنه بر سرو است در بالاي دار


عشق گاهي مي رود آهسته تا عمق نگاه

همنشين خلوت غمگين ِ آه


عشق گاهي شور رستن در گياه

عشق گاهي غرقه ي خورشيد در افسون ماه


عشق گاهي سوز هجران است در اندوه ني

رمز هوشياري ست در مستي مي


عشق گاهي آبي نيلوفري ست

قلک انديشه ي سبز خيال کودکي ست


عشق گاهي شرم خورشيد است در قاب غروب

روزه اي با قصد قربت، ذکر بر لب ، پايکوب


عشق گاهي هق هق آرام اما بي صدا

اشک ريز ذکر محبوب است در پيش خدا


عشق گاهي طعم وصلت مي دهد

مزه ي شيرين وحدت مي دهد


عشق گاهي شوري هجران دوست

تلخي هرگز نديدن هاي اوست


عشق گاهي مشق هاي کودکي ست

حس بودن با خدا در سادگي ست


عشق گاهي کيمياي زندگي ست

عشق در گل راز ناپژمردگي ست


عشق گاهي هجرت از من، ما شدن

عشق يعني با تو بودن ما شدن


عشق گاهي بوي رفتن مي دهد

صوت شبناک تو را سر مي دهد


عشق گاهي نغمه اي در گوش شب

عادتي شيرين به نجواي دو لب


عشق گاهي مي نشيند روي بام

گاه با صد ميل مي افتد به دام


عشق گاهي سر به روي شانه اي

اشک ريز آخر افسانه اي


عشق گاهي يک بغل دلواپسي

عطر مستي ، سازِ شب بو، اطلسي


عشق گاهي هم حکايت مي کند

از جدايي ها شکايت مي کند


عشق گاهي نو بهاري گاه پاييزي سرخ زرد!

گاه لبخندي به لب هاي تو گاهي کوه ِ درد


عشق گاهي دست لرزان تو مي گيرد درون دست خويش

گاه مکتوب تو را ناخوانده مي داند ز پيش


عشق گاهي راز پروانه است پيرامون شمع

گاه حس اوج تنهايي ست در انبوه جمع


عشق گاهي هم خجالت مي کشد

دستمال تر به پيشاني ِ عالم مي کشد


عشق گاهي ناقه ي انديشه ها را پي کند

هفت منزل را تا رسيدن بي صبوري طي کند


عشق گاهي هم نجاتت مي دهد

سيب در دستي و صاحبخانه راهت مي دهد


عشق گاهي در عصا پنهان شود

گاه بر آتش گلستان مي شود


عشق گاهي رود را خواهد شکافت

فتنه ي نمروديان زو رنگ باخت


عشق گاهي خارج از ادراک هاست

طعنه ي لولاک بر افلاک هاست


عشق گاهي استخواني در گلوست

زخم مسماري ست در پهلوي دوست


عشق گاهي ذکر محبوب است بر ني هاي تيز

گاه در چشمان مشکي اشک ريز


عشق گاهي خاطر فرهاد و شيرين مي کند

گاه ميل ليلي اش با جام مجنون مي کند


عشق گاهي تاري يک آه بر آيينه اي

حسرت ناديدن معشوق در آدينه اي


عشق گاهي موج دريا مي شود

گاه با ساحل هم آوا مي شود


عشق گاهي چاه را منزل کند

يوسفين دل را مطاع دل کند


عشق گاهي هم به خون آغشته شد

با شقايق ها نشست و هم نشين لاله شد


عشق گاهي در فنا معنا شود

واژگان دفتر کشف و تمناها شود


عشق يعني سر سجود و دل سجود

ذکر يا رب يا رب از عمق وجود


با تو اما عشق پيدا مي شود

بي تو اما عشق کي معنا شود . . . ؟



کیوان شاه بداغی

دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388  توسط زهره  |

 

 



مجنون را به محکمه عدل بردند گفتند توبه کن
گفت خدایا عاشقم عاشق ترم کن


 

 

سخته
بدون تو
عشق من
جدایی
دوستت دارم
تقدیم به.....
عشق
عاشقانه
لیلی و مجنون

 

هفته چهارم آذر 1388
هفته اوّل آذر 1388
هفته چهارم آبان 1388
هفته سوم آبان 1388
هفته اوّل آبان 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388

 

 

دنیای بانو الهه ناز
عمو و عموزاده ها
بهار نارنج (بهار)
دختر خاله ها
اهمیت نصرا...خان بودن
پری بابا نمیخواد بزرگ شه!!
فرشته ی آب (آنیتا)
منو جاده (آرش)
یه عاشق تنها(مهدی)
عشق گم شده من (کاظم)
دست نوشته های یک پسر تنها
گالری شعر (هادی)
زندگی بدون دختر( آرین)
به نام خالق عشق(علیرضا)
روزگار بی وفا(فتانه)
بیا تو حرف دلتو بزن
به نام رفاقت (علیرضا و دانیال)
دختر ایرونی (طناز)
عاشق تنها
سوته دلان
امام زمان بیا
یک زوج خوشبخت (میثم)
از یاد رفته تنها (کاوه)
پزشکان برتر
ع.آرام
الهام و همکلاسیهاش

 

 

RSS 2.0